غمگین ترین دیروز جهان
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 23:08
چه قدر غمگینم شدم. چه روز بی رحمی بود دیروز و چقدر تلخ... چقدر تلخ... چقدر تلخ... اینک زخمی دارم که برایم عزیز است و هر لحظه ممکنه است سر باز کند. آرزو های مُرده هر روز بیشتر و بیشتر می شوند و منم قبرستان سردشان. احساس را باید کشت.
غم انگیز ترین و فکر انگیز ترین اتفاق اول مهر
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 16:14
برای هرکس غم انگیز ترین تصویر، تصویر زوال عزیزانه. - مادر بزرگ دیگر نمی تواند راه برود. من زوال کسی که دستانش بوی کودکی هایم را می دهد، هر چه قدر هم که پیر باشد، دوست ندارم. من زوال هیچ کس را دوست ندارم. هرچند که زوال حق است ولی من این حق را نمی خواهم.
پچ پچه هایی چند قدم مانده به پاییز
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 2:47
می دانی ... باید پاییز را دوام بیاوریم. باید پاییز را تماما ببوییم. نفس بکشیم. در سینه ها مان حبس کنیم. میان تمام فصل های سال ، پاییز را "باید" زندگی کرد. پاییز را باید عاشق شد. پاییز را باید سنگ فرش به سنگ فرش قدم زد. باید ولیعصر را از شمال تا جنوب گز کرد. باید خوب گوش کرد. خوبِ خوبِ خوب. باید صدای...
خدا از ما چه پرسید ؟
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 15:53
این روز ها زیاد نفسم می گیرد . نمیتوانم خوب نفس بکشم . یک طور خفگیِ اجباری . هرچه قدر عمیق تر نفس می کشم به سنگینی شش هایم بیشتر مطمئن میشوم . شاید تلقین باشد ، شاید حمله ی عصبی ، شاید بیماری جسمی . اما هرچه هست یک طور حس مرگ است . زمان مرگ احتمالا باید این شکلی بگذرد . لحظه ی بیرون آمدن جان از بدن ...
مــ ـا
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 15:53
ما آدم های تنهایی هستیم که تمام لحظات زیبای زندگی مونُ با موبایل و موبایل و موبایل و کامپیوتر می گذرونیم . کسیُ نداریم که تمام حقیقتُ براش بگیم پس وبلاگ درست می کنیم و اینجا مینویسیم . ما آدم های تنهایی هستیم که نمی خواییم این حجم مشترک تنهایی مون لو بره بنابراین روز به روز تعداد وبلاگ هایی که با اس...
نَرَویم
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 15:53
قبل تر ها دوست صمیمی ای داشتم که یک روز گفت بیا دیگر با هم دوست نباشیم چون من به تنهایی نیاز دارم . رو به رویش گفتم باشد ، دوست نباشیم ولی هر وقت فکر کردی که به بودنم ، به آغوشم ، به با هم گریه کردن های دخترانه مان ، با هم خندیدن هایمان ، مسخره بازی های غیر قابل درکمان نیاز داری ، پیشم بیا و بگو . ا...
باید بماند
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 15:53
بعضی وقت ها یک فکر آدم را از پا در می آورد. داشتم کارِ خودم را می کردم که یکهو، یک فکر بی خودِ نا امید کننده حالم را بد کرد. فکر این که این دفعه آخرین فرصت است و اگر نشود ... این آخرین سوسو ی چراغ امید قلب دوباره به کار افتاده ام است... امیدِ آخرین. همان که باید برای بماند. باید بماند. باید !