این روز ها زیاد نفسم می گیرد . نمیتوانم خوب نفس بکشم . یک طور خفگیِ اجباری . هرچه قدر عمیق تر نفس می کشم به سنگینی شش هایم بیشتر مطمئن میشوم . شاید تلقین باشد ، شاید حمله ی عصبی ، شاید بیماری جسمی . اما هرچه هست یک طور حس مرگ است . زمان مرگ احتمالا باید این شکلی بگذرد . لحظه ی بیرون آمدن جان از بدن چه یک ثانیه و چه سه ساعت ، قطعا سخت است . سخت . احتمالا لحظه ی خروج جنین از شکم مادر هم به همین اندازه سخت بوده است و ما یادمان نمی آید . می دانی ... احساس می کنم چیز هایی هست که یادمان نمی آید . چیز هایی که اگر یادمان می آمد زندگی برایمان راحت تر می شد . حداقل دلیل خیلی چیز ها را می دانستیم و به دنبالشان نمی گشتیم . مثلا اگر یادمان می آمد که چه شد برای بودن در این دنیا انتخاب شدیم یا چه شد که وضعمان را این طور نوشتند بهتر بود . آنوقت در اوج همه ی بدبیاری ها بزرگترین و مهمترین سوالمان نمی شد "چرا من؟!؟" سوالی که فریادش میزنیم اما یادمان نمی آید . یادمان نمی آید که خدا از ما چه پرسید و چگونه پرسید که قبول کردیم این وضعیت را بپذیریم . اصلا پرسید ؟... مثلا پرسید که دوست داری مادرت که باشد ؟ پدرت چه شکلی باشد ؟ در کدام خانه زندگی کنی ؟ چشمانت چه رنگی باشد ؟ خدا که خبر داشت قرار است یک روز خشکی های زمین تکه تکه بشوند ؛ آمریکای شمالی ، آمریکای جنوبی ، جنوبگان ، آفریقا ، اروپا ، آسیا و اقیانوسیه . پرسید که می خواهی متولد کدام یک از این 7 قاره باشی ؟ به نظرم هرکس حق دارد در خلقت خودش سهمی ، نظری ، سلیقه ای داشته باشد . نه ؟... فکر می کنی چه شد که یک نفر قبول کرد در جنگ متولد شود و نجوای شبانه اش صدای رگبار باشد ؟ یا چه شد که یک نفر قبول کرد لنگ بزند یا آن یکی قبول کرد هیچ نشنود ، نگوید ، نبیند ؟
مدتی پیش داشتم در مورد خودکشی می نوشتم . از آمار و ارقام کمتر از حقیقت گرفته تا دلایل و مستندات و غیره . از این میان یکی از راه های خودکشی ، استفاده از قرص برنج بود که با احتمال بسیار نزدیک به 100درصد مرگ حتمی را به دنبال دارد . اما این مرگ 3 ساعت طول می کشد . 3 ساعت وحشتناک ! فرض کن از کار افتادن دانه به دانه ی اعضای بدنت را تا آخرین لحظه با تمام وجود درک کنی . نه یک ازکار افتادن ساده بلکه همراه با درد و سوزش شدید . فرض کن خون بالا بیاوری با تکه های کبدت . حال به هم زن است . فرض کن لحظه به لحظه سوزش قلبت را بفهمی . انگار انداخته باشندش در کاسه ی اسید . ذره ذره آب شوی ... مرگ سختِ غیر قابل بازگشتی ست . خیلی سخت .خیلی سخت . خیلی سخت . اما واقعا چطور می شود که یک نفر این همه سختی و زجر کش شدن را تحمل می کند . 3 ساعت زجر کش شدن که انگار 30 سال طول می کشد . بماند انگ ها و دردسر های بعد از نتیجه اش که برای خیلی ها مهم است . بماند آسیب بزرگی که عزیزان می بینند . یک رنج بزرگ ... رنج ... رنج ... رنج ... .
برچسب: خدا از ما چه میخواهد,خدا از ما نگیره کربلا رو,خدا از ما چی میخواد,خدا از مازیار فلاحی,چگونه خدا از ما راضی باشد,خدا مادرم را کجا میبرند,خدا مارو برای هم نمیخواست,خدا مادرم را کجا میبرند دانلود,خدا ما را دوست دارد,خدا ما را برای هم نمیخواست,
نویسنده: آرین عابدی