قبل تر ها دوست صمیمی ای داشتم که یک روز گفت بیا دیگر با هم دوست نباشیم چون من به تنهایی نیاز دارم . رو به رویش گفتم باشد ، دوست نباشیم ولی هر وقت فکر کردی که به بودنم ، به آغوشم ، به با هم گریه کردن های دخترانه مان ، با هم خندیدن هایمان ، مسخره بازی های غیر قابل درکمان نیاز داری ، پیشم بیا و بگو . از کنارش رفتم . مدتی گذشت . بی دلیل دوست شدیم دوباره . بدون اینکه بگوید دلم برای دوستی با تو تنگ شده بود . بدون اینکه بگوید دلم برای خندیدن ها و جیغ زدن هایمان تنگ شده . دلم برای تا سر حد مرگ خوردن هایمان تنگ شده . از آن روز به بعد زیاد با هم بیرون رفتیم ، زیاد خندیدیم ، زیاد خاطره ساختیم اما هیچ کدامشان به دلم ننشست . می خواهم بگویم اگر یک روز یک نفر رفت ... ، نمی دانم ... اما کار بدی کرده است .
برچسب:
نویسنده: آرین عابدی