می خوام بگم { گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود }
از وقتی به دنیا اومدم تا 15 سالگی لندن زندگی می کردیم. عاشق اسکاتلند (شمال انگلستان) بودم و مهم ترین و تنها هدف زندگیم این بود که در دانشگاه ادینبرگ (پایتخت اکستانلند) درس بخونم. توی 15 سالگی که برگشتیم ایران، دبیرستانُ به سختی گذروندم و منتظر بودم تا بعد از دوره ی دبیرستان برای دانشگاه محبوبم اقدام کنم. دانشگاه زیبای حیرت انگیز که چشم نواز ترین ساختمان دنیا رو داشت. بعد از تموم شدن دوره ی دبیرستان با پدرم رفتیم ادینبرگ و کارهای اولیه برای پذیرش و تحصیل رو انجام دادیم. چند ساعت قبل از پرواز راه افتادیم. مادرم قرار بود من و پدرمُ برسونه فرودگاه. ترافیک همیشگی... ماشین مون پنچر شد. بخش قابل توجهی از وقتمونُ برای گرفتن آژانس و جمع و جور کردن ماشین پنچرمون، از دست دادیم. بالاخره سوار آژانس شدیم و یه نفس راحت کشیدیم که یهو ماشین محترم خراب شد و باز هم وقتُ از دست دادیم. وقتی رسیدیم فرودگاه هواپیما پرواز کرده بود و من مونده بودم با یه عالمه حیرت و فکی که باز مونده بود و هر طور حساب می کرد نمی تونست بسته شه. این شد که من نرسیدم به ثبت نام دانشگاه محبوبم و تحصیلات دانشگاهیُ توی ایران تموم کردم. به همین سادگی! همینقدر الکی. حتی بیشتر از این !! و الان اینجام ! دقیقا همینجا ...
برچسب:
نویسنده: آرین عابدی