وقتی از خواب می پَرَم معمولا یاد آدم هایی می افتم که در گذشته ی ام کم رنگ ترین نقش را داشته اند. آدم هایی که شاید جمعا 24 ساعت ندیده باشمشان. یا بیشتر از 3 جمله رد و بدل نکرده باشیم. اما یادشان می افتم آنچنان عمیق که انگار مثلا عضوی از وجودم باشم و آنقدر غمگینشان می شوم که انگار این عضوی از وجود را روزی با انبردست قِلِفتی کَنده باشند و حالا پس از سال ها جایش خوب نشده باشد. مثلا امشب یاد کسی افتادم که حتی اسم من را هم نمی داند. فرض کن! حتی اسم. اسمی که جز ابتدایی ترین ویژگی های آدم است. اما آنچنان دلم برایش گرفت و نگرانش شدم که احساس کردم شاید الان گوشه ای از دنیا منتظر یک منجی باشد و آن منجی مثلا من بشوم برایش. پس بگردم و پیدایش کنم. منجی اش شوم. حالش را خوب کنم و قصه به خوبی و خوشی به سر برسد. یک نفر نیست بگوید تو خودت نیاز به یک منجی داری بیاید اوضاعت را سر و سامان بدهد. اما می دانی... مهم نیست! "آدم بعضی وقتها برای اینکه به خودش کمک کند لازم دارد به دیگران کمک کند" این جمله را خودم گفته ام. چند سال پیش . مطمئن نیستم که اولین و مهم ترین گوینده ی این جمله من باشم، مطمئن نیستم چیزی که گفتم آنقدر منحصر بفرد باشد که به فکر دیگران نرسیده باشند اما مطمئنم و مطمئنم و کاملا مطمئنم که این جمله از مهم ترین جملات دنیاست. آنقدر مهم که می تواند یک روز که اوضاع به بدترین و بی رحمانه ترین شکل ممکن در آمد ، کمکم کند و دستم را بگیرد. امشب عجیب یاد ن.ح افتادم. اینکه چرا اسم کاملش را نمی نویسم برای این است که هیچ وقت نتوانسته ام و نمی توانم در فضای مجازی که هیچ، در فضای حقیقی هم تمامم را بریزم روی داریه یا به قول یهودی ها دُریِه. و اینکه چرا اصلا سرواژه های اسمش را نوشتم برای این است که بعدا که وبلاگم را می خوانم "شاید" یادم بیاید حس وقتی که این سطر ها را نوشته ام. می دانی... من پر و پا قرص ترین خواننده ی وبلاگم هستم که وقتی به سطوح می آیم وبلاگم را می خوانم و بعد از آن بیشتر از پیش به سطوح می آیم و با خودم بیشتر از همیشه فکر می کنم که اوضاع چقدر بد است و بدی ها چقدر زیاد تکرار می شوند و شکست ها را چقدر زیاد هر روز می بینم که منظوردار نگاهم می کنند و آخ! "رسالتم" . رسالتم بیشتر از همیشه یادم می آید و روزی صد بار از خودم می پرسم مگر می شود انقدر نشود برای من. مگر میشود انقدر نشدن ها برآیم وفادار باشند. مثلا یکبار بشود که بشود. نمی شود؟ نمی دانم. خلاصه اینکه ن.ح نمی دانم کجاست اما امشب عمیق یادش کردم.
یک نفر انگار هر عصر این پاییز را بنشیند توی قلبم گلهایی که بهار کاشته ام را پر پر کند. گلبرگ هایشان یک طرف. پرچم هایشان یک طرف. صبح که بیدار می شوم گرده هایشان به عطسه ام می اندازد. یک نفر نیست بگوید تو دستت به گیاه خوب نیست اصلا. گل های بهاریت چیست!! گفتم "انگار" . یک روز بشود همه چیز را مستقیم گفت ای کاش. مُردیم انقدر انگار انگار کردیم و زندگی انکار مان کرد یکجور که انگار نیستیم. انگار...
یک نفر هر عصر این پاییز می نشیند توی قلبم، اسپرسو می خورد، سیگار می کشد، غصه می خورد، در فکر فرو می رود، در فکر فرو می رود، در فکر فرو می رود.
یک نفر... نه! دروغ است! دروغ گفتم. هر عصر این پاییز اگر به قلبم سرک بکشی یک نفر که هیچ، نصف آدمیزاد هم پرسه نمی زند. همه اش خالی ست.
چراغ ها را خاموش کن. بگذار تمام شود.
برچسب: نون حقق حلم,نونو حبيب امه,نون حبوب مناعه,نون حريم,نون حفل المغرب,نون حفل تونس,نون حلا الترك,حلوين ديمة بشار نون,نون حلوا,نون حلال,
نویسنده: آرین عابدی